چرا استقلال سایر کشورها منجر به پیشرفت شد، از افغانستان باعث پس‌رفت و قهقرایی؟

دولت افغانستان صدمین سال استقلال را از انگلیس جشن می‌گیرد. همه جا هیاهوی و شعارهای استقلال است. در این جای شکی نیست که آزاد شدن واقعی قطعه‌ی از سرزمین‌های اسلامی از دست استعمارگران مایه خوشحالی است، اما نباید این مسئله آن‌قدر ما را کُور و کر سازد که واقعیت‌های عینی و عملی را فراموش کنیم و در نبود استقلال در شرایط فعلی نیز دعوای داشتن آن را براه بیاندازیم. طوری‌که اکثریت زمامداران، سیاسیون و رهبران ما به این مرض دچار اند و غافل از واقعیت موجود، استقلال را زیر چتر اشغال جشن می‌گیرند.
در مورد استقلال حرف‌های زیادی گفته شده که آیا افغانستان کشور مستقل است یا وابسته؟ چون جواب این سوال همچو آفتاب روشن و واضح است. اما این نوشته به بُعد دیگری از استقلال می‌پردازد. چرا استقلال سایر کشورها منجر به ثبات سیاسی، پیشرفت اقتصادی و رفاه اجتماعی گردید، اما از افغانستان سیر قهقرایی را پیمود که امروز این سرزمین به خطرناک‌ترین کشور جهان و به فقیرترین مردم روی زمین مبدل شده است؟ چرا استقلال دیگران مایه‌ی پیشرفت شد و استقلال افغانستان در آن زمان منجر به عقب‌گرد و پس‌رفت گردید؟
با مراجعه به تاریخ در می‌یابیم که کشورهای که پس از استقلال سَیر پیشرفت را پیمودند آنان نخستین کاری را که انجام دادند، نظام‌های سیاسی را پایه‌ریزی کردند که براساس افکار، ارزش‌ها و واقعیت ذهنی مردم شان بود. این نظم سیاسی ثبات داخلی را در این کشورها بمیان آورد و روابط خارجی شان را با سایر ملل جهان تعریف و پایه‌گذاری کرد. آنان براساس همین ارزش‌های تعریف شده، قوت‌های نظامی استعمار را از کشورهای شان خارج ساختند و مهمتر از آن میراث باقی‌مانده‌ی استعمار را هم از لحاظ فکری، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی ریشه‌کن نمودند و از نَو براساس افکار خود شان نظام سیاسی، پالیسی‌های اقتصادی و اجتماعی و نظام تعلیمی و تحصیلی را پی‌ریزی کردند. این بود که نظم سیاسی با ذهن و روان و افکار مردم هماهنگ شد و این کشورها پله‌های ترقی را یکی پس از دیگری طی کردند. مشت نمونه‌ی خروار از این کشورها را می‌توان به امریکا اشاره نمود که پس از استعمار انگلیس و جنگ‌های داخلی تلاش نمود بر اساس مفکوره سیکولریزم و آزادی که مطابق به واقعیت ذهنی مردم امریکا بود، نظام دموکراسی را تطبیق نماید و چون نظام در تطابق با افکار و عقاید مردم بود، دستاوردهایی نیز داشت. از این‌رو استقلال امریکا منجر به پیشرفت این کشور گردید.
اگر از این منظر به افغانستان بنگریم در می‌یابیم که افغان‌ها تنها به این مسئله اکتفا کردند که انگلیس استقلال افغانستان را برسمیت بشناسد و کاری بیشتر از آن انجام ندادند. آنان تلاش نکردند تا نظم سیاسی را پایه‌گزاری کنند که انعکاس‌دهنده‌ی آراء و افکار و ارزش‌های مردم مسلمان افغانستان باشد. سیاست، اقتصاد و دولت‌داری براساس همان روش‌ها و ارزش‌هایی صورت می‌گرفت که قبل از استقلال وجود داشت که بخشی اعظم آن نیز متأثر از سیاست‌های انگلیس بود. سخنی گزاف نیست که کسی بگوید افغانستان به صورت کاذب و ظاهری استقلال را کسب نمود و همه موارد همچو گذشته به حال خود باقی ماند.
هرچند ظاهراً معلوم می‌شود که امان الله خان یک افغانستان مدرن و پیشرفته می‌خواست، اما راهی را طی کرد اشتباه بود. زیرا وی به جای رجوع و رهبری مردم افغانستان براساس ارزش‌های خودشان که همانا آموزه‌ها و مفاهیم اسلام بود، وی تلاش نمود تا خلاف جهت شنا نماید و با تقلید از اروپایی‌ها افغانستان را به پیشرفت و ترقی نایل بگرداند. سیاستی که منجر به از دست رفتن تاج و تخت‌اش گردید.
امان الله خان در سفر تاریخی به اروپا مرغوب افکار و تمدن غربی شد. تلاش نمود تا ارزش‌های غربی را منحیث یک دستاورد به افغانستان بیاورد و تطبیق کند. وی در بازگشت از اروپا دست به اصلاحات گسترده سیاسی، اجتماعی و فرهنگی زد. رفع حجاب، اعلام برابری زن و مرد، ظاهر شدن همسر شاه بدون حجاب، ایجاد قوانین و نظام‌نامه‌ها، ارسال دختران به خارج، افزایش مالیات، مروج ساختن لباس‌های خارجی برای مردان و زنان و … از جمله اصلاحاتی بود که در تضاد با ارزش‌ها و عقاید اسلامی مردم قرار داشت. امان الله خان در بُعد نظامی توانست انگلیس‌ها را ودار به پذیرش استقلال افغانستان نماید، ولی خود در بُعد فکری، سیاسی و اقتصادی تابع غرب گردید.
به گفته‌ی یکی از پژوهشگران افغان «عبا و قبای اصلاحاتی که در دیدگاه امان الله خان بود، با اندام شرایط اجتماعی افغانستان متناسب نبود.» این مسئله مردم افغانستان را دچار چند دستگی ساخت و بی‌ثباتی سیاسی و شورش‌های داخلی را دامن زد.
البته اشتباه امان الله خان محدود به آن دوره باقی نماند و سایر حُکام افغانستان نیز در برهه‌های مختلف تاریخ تلاش نمودند تا با حاکم ساختن ارزش‌ها و مفکوره‌های خلاف روان مردم آن اشتباهات را تکرار نمایند. چنانچه در دوره داوود خان، رژیم کمونیستی، دوره جنگ‌های داخلی و نظم فعلی پس از بُن این اشتباهات به کرات تکرار گردید. آنان می‌خواستند عقب‌مانی افغانستان را با تقلید از شرق و غرب جبران نمایند، که همه‌ای این تلاش‌ها منجر به شکست و ناکامی شده است.
بنابرین زمانی یک کشور می‌تواند از استقلال حرف بزند که نه تنها در بُعد نظامی بلکه بیشتر از آن در ابعاد سیاسی، فکری، اقتصادی، تحصیلی، فرهنگی و … مستقل بوده و تابع ارزش‌ها و افکار دیگران نباشد. تنها خروج نظامی استعمار کفایت نمی‌کند، چون این ظاهر قضیه است. چه بسا کشورهای که ظاهراً استقلال دارند ولی در سایر ابعاد پیرو و مستعمره می‌باشند. بناء زمانی افغانستان می‌تواند مدارج پیشرفت را طی کند که مطابق به ارزش‌های که مردم به آن هویت و باور دارند که همانا ارزش‌های حیات‌بخش و نجات‌بخش اسلام است، دولت‌داری صورت گیرد، ورنه با افکار تقلیدی و وارداتی دموکراسی ـ سرمایه‌داری حلقه‌های استعمار بر گردن افغان‌ها ضخیم‌تر و تنگ‌تر خواهد شد و سیر قهقرایی همچنان پابرجا خواهد ماند.

نویسنده: عمرخلیل بلخی

Print Friendly, PDF & Email

مردم نیز مشاهده کرده اند

انسانیت رښتیا هم ستر مذهب دی؟

په ټولنیزو رسنیو کې یو شمېر کسان دا جمله تکراروي چې (انسانیت ستر مذهب دی). …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *